تبليغاتX
نسیم فرهنگ

نسیم فرهنگ
 
قالب وبلاگ

س.......ل.........ا........م........

سلام این دفعه رو با فاصله نوشتم چون قراره فاصله رابطه مجازیمون اینقدر زیاد شه ،تا جاییکه کاربری*محدثه رضائیان*حذف شه....درسته دیر به دیر میومدم و آپ میکردم ولی خدایی به همتون عادت کرده بودم...یادش بخیر دی پارسال بود که وب مدرسمونو هک کردن و مجبور شدیم دوباره راش بندازیم...ولی این دفعه من هک شدم.......البته هک روحی................!

نمیدونم متاسفانه یا خوشبختانه یه صحبتایی بین منو یه بنده خدا زده شد که فکر نمیکنم از این به بعد صلاح باشه من به عنوان یکی از نویسنده های وب*نسیم فرهنگ*به کارم ادامه بدم........

امیدوارم اگه یه موقع،تند رفتم،بیراهه رفتم،ناخواسته توی نوشته هام توهینی کردم و خلاصه هر کاری غیر از کار درستش انجام دادم حلالم کنین....دلم واسه کامنتای همتون تنگ میشه مخصوصا حامل نور،کوپید،فرهنگی،میگویند با تو بهار می آید،سخنان پراکنده و........

بغض نوشت:

1-لطفا کامنت خصوصی نذارین چون دیگه نمیتونم بخونم!(هر چی میخواهد دل تنگت عمومی بگو)

2-دوس ندارم از بعضیاتون یه دفعه دل بکنم بخاطر همین سعی میکنم بیام نت ولی نه به عنوان نویسنده یه وب..

3-احتمالا یه تغییراتی توی وب بعد از رفتن من ایجاد میشه...!مخصوصا توی قسمت لینکدونی وب!!!چون قبلا تذکراتی داده شده ولی چون مستقیم نبوده جدی نگرفتم!شرمنده ها.....ولی من عادت ندارم به تذکراتی که نقل قول میشه عمل کنم.

4-اگه شد بعد از کنکور با یه آدرس شخصی بینتون برمیگردم...!(دوستان دعا کنین رشته و دانشگاهی که میخوام قبول شم)

5-راستی رفتن من اصلا ربطی به کنکور نداره.....یه جورایی مسئله شخصیه!!!تو رو خدا الکی شایعه پراکنی نکنین که فلانی چون کنکور داره ممنوع التایپ شده.....!نخیر از این خبرا نیست....!

6-امیدوارم نویسنده های جدید فعال تر از من باشن...

7-به قول دوستان............یا حق

         اگر بار گران بودیم و رفتیم

                       اگر نامهربان بودیم و رفتیم........

خداحافظی




[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 19:12 ] [ محدثه رضائیان ]
نمیدانیم از کجا بگوییم؟از رفتن؟از بودن؟از ماندن؟از کجا؟از نسیمی که وزید؟از ستاره ای که درخشید؟از ماه آسمان خوزستان؟یا از مهتاب شبهای تار؟از مهتاب میگوییم...از پرستویی مهاجر که از قافله ی عشق جا مانده بود و در پی راهی برای وصال میگشت...مهتاب به دنبال دلش رفت...به دنبال راه نور...راهی که،راهی آن بود...امروز در فراقش چیزی جز اشک و خاطره نداریم...غبطه میخوریم به حال او و همسفرانش...آنان به نور رسیدند و ما در ظلمت ماندیم...آنان با بار سبک عشق رفتند و ما با کوله باری از گناه در گمراهی ماندیم...نمیدانیم آنان چه کردند که در راه شهدا عروج کردند...شاید انگشت اشاره ای به سمتشان رفت و انتخاب شدند برای پرواز در آسمان ملکوت......روحش شاد
سلام دوستان عزیز....توی پست قبلی گفتم که دانش آموزان سال دوم راهی راه نور شدن....ولی متاسفانه روز شنبه ساعت حدود 10 صبح اتوبوس حامل دانش آموزان دبیرستان مریم و تکتم در گردنه زالیان بروجرد به علت بریدن ترمز چپ کرد..........اتوبوس مدرسه ما دقیقا پشت سر همین اتوبوس بوده و شاهد همه ی اتفاقا........متاسفانه توی این حادثه مصیبت بار ما سه تا از بچه های فوق العادمونو از دست دادیم.....مهتاب بخشی؛فاطمه کفشچین؛فاطمه طهماسبی..........دو عزیزی که اسمشون آخره دانش آمزان مدرسه مریم بودن...ولی مهتاب...............مهتاب سال قبل پیش خودمون بود.......یه دانش آموز نمونه،شوخ،شاد،و.............ولی امسال چون رشته ی دیگه ای میخواست از پیشمون رفت.....من چند ماه قبل که اومد مدرسمون دیدمش....ولی بچه های خودمون آخرین بار توی جمکران مهتاب رو دیدن.....روز دوشنبه بود که از مهدیه مشهد تشییعشون کردن....وای خدای من چقدر سخته توی تشییع جنازه دوستت شرکت کنی....بیچاره ماماناشون.......چی میکشن.......
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
                                          آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند
پس نوشت:
1-امروز ساعتای 8 بود که بچه های ما هم رسیدن
2-بیچاره مدیر گلمون از همون لحظه ی اول توی بیمارستان باای سر مریضا بوده و مهتابم مدیرمون شناساییش کرده.خدا خیرشون بده...
3-امروز با بچه ها رفتیم تعزیه دوستمون....باور کردنی نبود....
4-راستی یه چند نفری از بازمونده ها هم توی بیمارستان امدادی مشهد بستری شدن.وقتی چشت بهشون میفته دلت کباب میشه...
5-ما هم یکشنبه واسم مهتاب مراسم داریم.
6-راستی دو تا از استادای عزیزمون،خانم صنمی و خانم دیبایی هم امروز از کربلا برگشتن.زیارتشون قبول
7-واسه شادی روح این سه گل پرپر شده فاتحه یادتون نشه...هر کس هم تونست واسشون قرآن بخونه،یه دنیا ممنون.........

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 14:46 ] [ محدثه رضائیان ]
بسم ربّ الشهداء و الصدیقین . . .
سلام بر آنان که از جان خود گذشتند،زیراکه میدانستند جان بهای دیدار است. . .
و درود بر شما همراهان عزیز. . .
نمیدونم چند نفر از شما دور و برش دانش آموز دبیرستانی،خصوصا سال دومی هست!!!اینکه اینو میگم چون حدس میزنم شاید در جریان این موضوع باشین . . .
کتابی تحت عنوان *آمادگی دفاعی*سال دوم تدریس میشه.این درس یه اردوی یه روزه واسه یادگیری کار با اسلحه،قطب نما،دستگاه فشار خون و . . . داره . اما از امسال تصمیم بر این شده که بچه های سال دوم بجای این اردو،به مناطق جنگی اعزام شن . . . !
امروز بچه های مدرسه ی ما هم عازم شدن.
امروز صبح که واسه آزمون میرفتم صحنه هایی دیدم که خاطرات سال گذشته واسم تداعی شد . . .
بچه ها چمدون به دست میومدن تا سوار ماشین شن . . . کلی گریه . . .و آب پشت سرشون . . .
دلم خیلی گرفت . . .به خودم گفتم واقعا خوش بحالشون . . .حیف که من امسال لیاقت رفتن نداشتم(البته به نظر خودم سال قبل هم به دعوت خودشون نرفتم ! )
چه سفر خوبی بود. . . حدود 10 نفر از مدرسه ما البته با حضور خ حجت و 6-7 نفر از دبیرستان فرزانگان با یه کاروان از سپاه راهی شدیم. . .
یاد آقای دلقندی،راننده با صفای اتوبوسمون،آقای جباری،جانباز و راوی کاروان،خ رستگار،مسئول گروه؛یاد پادگان حمیدیه؛پل های شناور اروند؛رمل های شگفت انگیز فکه؛بارون عجیب چزابه؛یاد شلمچه و اون غروب دلگیری و حصارهایی که ایران و عراق رو از هم جدا میکنه و آدم فقط میتونه روحشو بفرسته؛یاد طلاییه که واقعا عجب طلاییه؛یاد دهلاویه و چمران؛هویزه و شهید علم الهدی؛یاد غذاهایی که میدادن و من یه کوچولو غر میزدم,یاد شوش دانیال؛حرم امام؛بهشت زهرا؛شاه عبدالعظیم؛جمکران؛حضرت معصومه؛یاد همه و همه بخیییییییییییییییییییییییییر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
به سوی جبهه میرفت و نگاهش سوی مادر بود
                                         وداعی کرد طولانی که گویی بار آخر بود
پس نوشت:
1-با بچه ها یا مدیر مدرسه باید میرفت یا معلم آمادگی دفاعیشون . . . !از اونجایی که مدیر و معلم آمادگی دفاعی مدرسمون یه نفره در نتیجه --------> دوباره مدریمون نیومده رفت!!!اصلا به ما شیرینی وصال نیومده . . .  !
2-انشاالله 4شنبه بر میگردن . . .
3-دعا کنین امسال قسمتمون شه و هر کی میره التماس دعا . . .
4-ای شهدا برای ما حمدی بخوانید که ما مرده ایم و شما زنده . . . !
5-راستی دهه فجر هم مبارک . . .


[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 21:13 ] [ محدثه رضائیان ]
سلام بر یاوران شکیبا و با وفای نسیم فرهنگ؛
اول از هرچیز باید بابت نظرات سازدتون(خصوصا خصوصیاش!!!بسی فیض بردیم)ازتون تشکر کنم.
دوم باید بابت تاخیرمون در آپدیت کردن وبلاگ از همتون عذرخواهی کنم.ناگفته نماند من هر روز سر میزدم ولی آپدیت شرمنده!آخه با ایام الله امتحانات مواجه شدیم و سختی های قبل و بعد از اون....(جای استادای عزیزمون بخصوص خانوم دکتر خالی که حرف منو تکذیب کنن و بگن حالا خیلی هم تو یکی خودتو کشتی.....!راستی گفتم خانوم دکتر!خوب شد یادم اومد!به اطلاع همتون برسونم یکی از استاد بزرگوارمون به نام خانم حجت در جهت کسب مدرک دکترا سخت مشغول تلاش هستن.چند روز دیگه باید مدرک دکتراشونم در کنار سایر مدارک افتخارآمیزشون ببینیم!اگه خواستین بیشتر با شخصیت ناشاخته شون آشنا شین میتونین از وبشون بازدید کنینhttp://www.negahe8.2fa.ir/ )
.
.
.
.
.
.
پست این دفعه با دلتنگی شروع و به دلتنگی ختم میشه...!کلا همش بیانگر درد فراقه...!اونم فراق کسی که به گردن همه مون حق دارن...مخصوصا به گردن من....آخه من توی این4 سال خیلی اذیتشون کردم......
از دیروز صبح کسی ازمون دور شده که به اعتقاد من،اسکلت،پایه و اساس و هسته ی اصلی و اولیه مدرسه ست.حدس بعضیاتون درسته....!مدیرمون رفته سفر....!
شاید به خودتون بگین این که خیلی خوبه  و این لوس بازیا چیه دیگه....!خوب تازه دیروز رفته....تو هم که حسنی نیستی جمعه بری مکتب....این هفته هم مثل هفته های دیگست....فردا هم که اول هفته ست و میبینیش.....!حرفتون تا یه جاهای قبوله....ولی نمیدونم تا بحال از پستای قبلی که گذاشتم تونستین فرق مدیر مارو با بقیه مدیرا بفهمین یا نه......؟درسته که طبق روال هر هفته ما همدیگه رو ندیدم ولی همین که میدونی حتی چند خیابون اون طرف تر نیست،احساس غربت به آدم دست میده....!(عشقم نمیدونی چه سخته تنهایی....بگو نرفتی و همین جایی)
ولی مشکل اینجاست که فردا هم از دیدن مدیرمون محرومیم...!من طبق برنامه ریزیای خودم قرار بود فردا نرم مدرسه!آخه تحمل مدرسه بدون مدیرو ندارم!به قول خیلی ها حتی تیچرای گلمون وقتی نیستن کمبود خیلی چیزا توی مدرسه حس میشه!ولی شانس بد من مدیریت محترم خبر دادن که 1شنبه ساعت 11 پرواز دارن و 2شنبه میان مدرسه...!حالا منو میگی.........!داشتم دیوونه میشدم......!به خودم گفتم مهم نی 1 شنبه هم روی شنبه.....دو روزشو نمیرم.........!بماند چطوری،ولی با خط و نشونای معاونت......مدسه مواجه شدم!منم مجبورم بنا به توصیه دوستان واسه جلوگیری از شکسته شدن یه سری از حرمتایی که بینمون مونده،غیبت نکنم...حالا باید هفته رو با چیزای نفرت برانگیز شروع کنم....!
راستی ما هم بیکار ننشستیم و همون دیروز رفتیم دادیم یه بنر توپ واسه ورود مدیرمون بزنن(بیچاره اون آقایی که بهشون سفارش دادیم!بنده خدا 2،3 بار با من تماس گرفتن که،میشه متنو عوض کنین؟همین خوبه؟نمیخواد رسمی تر بشه؟و..............؟بنده خدا که در جریان شیطنتای ما نیستن.....حالا نا گفته نماند که یه کوچولو متنشو عوض کردیم.آخه خیلی تابلو بود..........!حالا قراره من فردا برم بگیرمش....!
من نمیدونم فردا با چه انگیزه ای باید برم مدرسه....فقط خدا کنه به مشکل بر نخوریم.....!
.
.
.
.
آدمی که منتظره هیچ نشونه ای نداره...هیچ نشونوه ی خاصی نداره...فقط با هر صدایی برمیگرده
.
.
.
.
میگن اگه پشت سر مسافر آب بریزی برمیگرده!اشک که از آب زلال تره،پس چرا مسافر من بر نمیگرده؟؟؟؟!!!!؟؟؟

راستی اینم یه عکس از بنری که زدیم....شرمنده اگه کیفیتش خوب نی!آخه با گوشی گرفتم...

http://www.up.vatandownload.com/images/mkqnuklc0uxssvuaq62p.jpg

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 19:36 ] [ محدثه رضائیان ]

سلام به همه ی شما دوستای گل خودمون....

اول از هرچیز باید از فاطمه جون تشکر کنم که با نام کاربری من تایپیک قبلی رو گذاشته!!!!

بچه ها جاتون خالی چند روز قبل طبق روال همیشه ساعت نماز به صدا در اومد....یه عده میرن نماز و یه عده ی دیگه هم مشغول انجام کارای دیگه ان.....

من اون روز چون ساعت بعد نماز امتحان داشتم و چیزی نخونده بودم(البته این کار همیشمه!!!!)توی سالن مطالعه،مشغول مطالعه درس شیرین فلسفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بودم که یه دفعه یکی از بچه ها با همون چادر سفید نمازش اومد توی کتابخونه و گفت:بچه ها یه سوتی باحال!!!(ما هم که عادت داریم از ملت همش سوتی بگیریم!!!)

گفتیم خوب بگو چی شده؟

گفت:رکعت اول نماز بودیم که رسیدیم به رکوع....داشتیم ذکر رکوع رو میگفتیم که یه دفعه حاج آقا وسط ذکر رکوع گفت:خواهرا شرمنده من وضو ندارم!!!!!!!!!!خودتون بخونین!!!!!!!!!(توی این موضوع اختلاف نظر وجود داره:یه عده از علما میگن حاج آقا یادت شده وضو بگیره!که این یکی اصلا امکان نداره.یه عده هم معتقدیم وضو حاج آقا........شده!که این یکی بیشتر جور در میاد!!!)

این دوست باحالمون میگفت یه دفعه کل نمازخونه رفت روی هوا.....حالا فکرشو بکنین این اتفاق وسط نماز افتاده!!!!!

بعدش فهمیدم که فلسفه نماز نرفتن من چی بوده!!!آخه اگه من میرفتم که دیگه عمرا نمیتونستم خودمو کنترل کنم.....

اینم از سوتی با نمک امام جاعت مدرسمون....

البته این عکس مدرسه ی ما نی سوء تفاهم نشه......

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 20:12 ] [ محدثه رضائیان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به *دبیرستان نمونه فرهنگ شهید شفیعی*میباشد و توسط تیمی از دانش آموزان منتخب بروز رسانی میشود.
امکانات وب